بهائیت؛ از جریان مذهبی تا بازوی نرمافزاری استعمار در خاورمیانه
در نیمه دوم قرن نوزدهم، هنگامی که مناسبات قدرت جهانی بر مدار رقابت استعماری شکل میگرفت، خاورمیانه به ویژه مسیر مصر – فلسطین – شام، اهمیتی دوچندان یافت
بهائیت؛ از جریان مذهبی تا بازوی نرمافزاری استعمار در خاورمیانه
در نیمه دوم قرن نوزدهم، هنگامی که مناسبات قدرت جهانی بر مدار رقابت استعماری شکل میگرفت، خاورمیانه به ویژه مسیر مصر – فلسطین – شام، اهمیتی دوچندان یافت. افتتاح کانال سوئز در سال ۱۸۶۹ میلادی نه تنها انقلابی در مسیر تجارت جهانی ایجاد کرد، بلکه کل معادلات ژئوپولیتیک منطقه را دگرگون ساخت. این گذرگاه که اروپا را به هندوستان و شرق آسیا نزدیکتر میکرد، در نظر بریتانیا بیش از یک پروژه مهندسی، شریان حیاتی حیات امپراتوری بود. هر نقطه همسایه با این کانال باید یا تحت کنترل مستقیم بریتانیا میبود یا بهگونهای تحت نفوذ غیرمستقیم آن قرار میگرفت.
در چنین فضایی، تبعید بهاءالله به عکا در سال ۱۸۶۸ م/۱۲۸۵ ق رخ داد. این تبعید در ظاهر نتیجه نزاعهای خونین و خشونت دروندینی بابیان در قلمرو عثمانی بود، اما بررسی همزمانی آن با پروژههای راهبردی امپراتوری بریتانیا نشان میدهد که این جابهجایی تصادفی نبوده است. اسناد و روایتهای دیپلماتیک حاکی از آن است که سفیر بریتانیا در استانبول نقشی مؤثر در پیشنهاد انتقال بهاءالله به فلسطین داشت؛ منطقهای که به دلیل نزدیکی به کانال سوئز و ضعف کنترل مستقیم عثمانی، مستعد اجرای طرحهای بلندمدت استعماری بود.
بهاءالله و پس از او عبدالبهاء در عکا با تکیه بر یک راهبرد دوگانه ظاهر شدند. از سویی در آثارشان اسلام را منسوخ و آیین بابی را مذهب برتر معرفی میکردند، و از سوی دیگر در عرصه اجتماعی با پوشش نقشهای مذهبی اسلامی مانند امام جماعت مسجد، اعتماد کامل ساکنان مسلمان را به دست میآوردند. این اعتماد، پوششی امنیتی فراهم کرد تا شبکهای پنهان و دقیق از خرید و فروش زمین پایهگذاری شود. طبق اسناد عثمانی از دهه ۱۸۸۰ میلادی، این شبکه زمینهای مسلمانان فلسطینی را خریداری و به طور محرمانه به مهاجران یهودی منتقل میکرد. این اقدام نه تنها ممنوع بود، بلکه از منظر امنیت ملی عثمانی مصداق هموارسازی مسیر نفوذ بیگانه تلقی میشد.
اینجا بهائیت نه به عنوان یک جنبش عقیدتی، بلکه بهمثابه یک «پروژه نفوذ نرم» عمل میکرد. برداشت امنیتی از این پدیده نشان میدهد که رهبران بهائیت با ایجاد کانالهای ارتباطی مطمئن میان قدرت استعماری وقت (بریتانیا) و جریان نوپای مهاجرت یهودیان به فلسطین، خلاهای نظارتی دولت عثمانی را پر کردند؛ البته نه در جهت تقویت حاکمیت آن، بلکه در راستای اهداف بیگانه. عبدالبهاء از همین جایگاه توانست در طول پنجاه سال حضورش، ضمن حفظ ظاهر بیطرفی و دیانت، به یک بازیگر مهم در تغییر ترکیب جمعیتی فلسطین بدل شود.
در جنگ جهانی اول، این همکاری از سطح غیرمستقیم به مرحله علنی رسید. منابع تاریخی و حتی اظهارات مستقیم عبدالبهاء نشان میدهد او در عملیات نظامی بریتانیا علیه عثمانی همکاری کرد. تأمین نیروی انسانی محلی برای ارتش بریتانیا، هماهنگیهای لجستیکی و پشتیبانی اطلاعاتی از جمله اقداماتی بود که بعداً از سوی لندن با اعطای نشان شوالیه در سال ۱۹۱۹ پاداش داده شد. در فرهنگ سیاسی بریتانیا، چنین القابی نه برای فعالیتهای صرفاً بشردوستانه، بلکه برای خدمات استثنایی به منافع امپراتوری اعطا میشود.
از نگاه امنیتی، نقطه تأثیرگذار این روند، پیوند سه ضلع بود: قدرت استعماری، شبکه بهائیت، و پروژه صهیونیستی. ضلع اول ابزار سیاسی و نظامی لازم را فراهم میکرد، ضلع دوم امکان نفوذ اجتماعی و خرید تدریجی اراضی را تسهیل مینمود، و ضلع سوم با سرمایهگذاری و مهاجرت، بستر جمعیتی و اقتصادی لازم برای تشکیل دولت اسرائیل را آماده میساخت. حذف هر یک از این اضلاع روند را کند یا مختل میکرد، اما حضور بهائیت بهعنوان عنصر بومینما و قابل اعتماد در میان مسلمانان محلی، این معادله را کامل میکرد.
نتیجه تاریخی این همکاریها، از بین رفتن مالکیت بسیاری از مسلمانان بر اراضیشان و تغییر تدریجی بافت جمعیتی فلسطین بود؛ روندی که در دهههای بعدی تحت قیمومت بریتانیا تثبیت شد و به اعلام موجودیت دولت اسرائیل انجامید. از این منظر، بهائیت نه تنها یک جریان دینی که در بستر تحولات قرن نوزدهم و بیستم شکل یافته بود، بلکه بهصورت عملی به بخشی از راهبرد های امنیتی و ژئوپولیتیک قدرت استعماری بدل شد و نقش واسطهای حساس میان استعمار و صهیونیسم ایفا کرد.
واکنش شما به این مطلب
خوب
0
بد
0
احساسات
0
جالب
0
عصبانی
0
ناراحت
0
هیجان انگیز
0